| |
| جمعه 25 اردیبهشت ماه سال 1388 |
| این را هم بگذار توی فایلهای delat |
به آن پیراهن صورتی که گفتی، خیلی فکر کردم. یعنی خیلی سعی کردم که خودم را توش تصور کنم. ببینم چه حسی میآید. (چه میدانم. اینها دلخوشیهای ماست دیگر.) حریرش کردم. نشد. لجم گرفت. گفتم اصلاً ساتن براق با گلدوزی نقرهای روی یقه. باز هم نشد. شکل خودم نشد که نشد. من نیستم. میترسم. از این تصویری که این قدر با من فاصله دارد و تو برایم بافتهای. فکر میکنم خب اینها رؤیاهای توست دیگر. یعنی کی میتواند آرزوهای تو را آن جور که هست برآورده کند؟ یک دختر سیندرلایی باید باشد. همان که خودت میدانی. یعنی با تمام احساسش بیاید جلو. ببین اصلاً تو که زنگ زدی آن وقت روز... من باید میفهمیدم. یعنی فهمیده بودم. صدات یک جوری بود. خوابآلود... مهربان... نرم. آن هم چه وقتی! من توی یک کاخ مجلل بودم. همان موقع ایستاده بودم جلوی اتاق خواب ملکه. داشتم فکر میکردم چرا تجملی که باید آدم را بگیرد، اصلاً اینجا نیست. ببین، من میدانم که وسایل کاخ، بعد از این همه سال همان چیزهایی نیست که آن موقع بوده. بنابر گفتهها و شنیدهها، بسیاری را بردهاند و خوردهاند یا جابهجا کردهاند. اما باز همان نقشها و گچبریها و فرشهای گرانبهای جامانده و جانبهدربرده هم چشم آدم را نمیگرفت. بیشتر شاید بوی ماندگی و خاکگرفتگی میداد. ماندگی و کهنگی یک تجمل تحقیر شده. (شاید هم راز ازچشمافتادگی این کاخ عظیم همین تحقیر باشد.) البته اتاق، خیلی هم ساده نبود. یک تخت کوچک که فکر کنم خود ملکه هم بهزور روش جا میشده. یک تلویزیون رنگی پایهدار قدیمی. (گمانم راهنما گفت که اولین تلویزیون رنگی بوده که به اینجا آوردهاند.) اتاق خواب ملکه اصلاً چیزی نبود که فکر میکردم. از تصوری که از شهوتپرستی و تجملگرایی کاخنشینها توی ذهنم بود، خیلی دور بود. جز پوست پلنگی که روی زمین پای تخت پهن شده بود و از یک طرف به سر تاکسیدرمیشدهی حیوان ختم میشد. سر پلنگ دقیقاً روبهروی بازدیدکنندگان بود. من زل زده بودم تو چشمهایش. فکر میکردم حتماً این پوست پلنگ را مسئولان موزه به طرف در چرخاندهاند؛ جایی که با یک دیوار کوتاه شیشهای از راهروها جدا شده است. سر پلنگ میبایست روبهروی تخت قرار میگرفت که وقتی ملکه روی تخت دراز میکشد، حتماً چشم تو چشم حیوان وحشی باشد. تو همین فکرها بودم که زنگ زدی. تقریباً نزدیک آقای مدیرکل ایستاده بودم. وقتی گفتم "جانم" برگشت یک جوری نگاه کرد. آن وقت روز، ما در حال انجام یک مأموریت اداری بودیم. حالا از این طرف یک صدای مسکن آرامبخش است که دلم را میلرزاند و فکر میکنم وسط آن همه خفگی و فشار چقدر نیاز داشتم به شنیدنش. از یک طرف حلقهی کنار هم ایستادهی همکارانم که همه مردانی هیکلگندهاند؛ آن طور که برایت وصف کردهام. لوکیشن کجاست؟ یک کاخ- موزهی قدیمی با دیوارهایی بلند، بدون شاه و ملکه. بدون پرنس و پرنسس. خودم را میکشم کناری دورتر که راحت بشنومات. که کمی نفس بکشم. تو برخاسته از رؤیایی سیندرلایی شیرین و دلچسب و من ایستاده روبهروی جسم مردهی همان واقعیت سیندرلایی. اصلاً اینها به کنار. از تو چه پنهان، چند روز است تو این سایتهای پ.و.ر.ن.و پرسه میزنم. دنبال یک چیزهایی میگردم. خیلی عجیب است. فکر کن مثلاً یک-چند باری ازدواج کردهام (حالا بماند چند بارش!) سؤالهای بیپاسخی دارم تو این سن و سال که همهاش آرزو میکردم مثلاً هشت_ نه ساله بودم و میشد از مادرم بپرسم. یا مثلاً از نوشین که خودش را علامهی دهر میداند. میدانم اینها اعترافات سنگینی است. اما الان که این چیزها را مینویسم چند ساعتی است که وارد سیوچهارمین بهار زندگیام شدهام و این خیلی بد است که آدم بعد از سیوسه سال زندگی، روی زمین خدا راه برود و هنوز با خودش رودربایستی داشته باشد. این خیلی بد است که نتواند بگوید از داراییها و نداریهایش. هی راه برود به خودش و خلق خدا بگوید "آه، من بسیار خوشبخت ام." نه نمیشود. حالا حاصل چشمچرانیهای این شبهای من عکسی است که الان گذاشتهام روی دسکتاپم. (خواستم بگذارم اینجا، گفتم شاید به تریج قبای غیرت بعضیها بربخورد.) عکس، دختری است با موهای بلوند _نخندی ها!_ توی یک لباس نازک حریر صورتی، با یک جفت بال فرشتهای سفید بر شانههای برهنهاش. پسزمینهی تصویر، سبزی محو برگبرگ درختهاست. نگاه دختر از بالا به پایین است. مثل اینکه عکاس نشسته روی نیمکت پارکی، دخترک را صدا کند. دختر همانطور که پهلویش به دوربین است، فقط کمی سرش را برگرداند و عکاس هم این نگاه انگورفام را ثبت کند. نگاه دختر خیلی مطمئن و بیخیال است. هیچ نگرانیای درش نیست. زیاد دیدهام از این نگاهها؛ تو زنهایی که این روزها تو خیابان و محل کار و... میبینم که نه، شاید مثلاً تو چشم بعضی از دخترهای همدانشکدهام. یک جور بیخیالی و آرامشی که شاید از نظر من کمی هم به بلاهت پهلو بزند. دخترهای خیلی تر و تازه که انگار همین الان از لای زرورق درشان آوردهاند. انگار که هیچوقت نترسیدهاند یا ترسانده نشدهاند. هیچوقت کتک نخوردهاند. هیچوقت به تعدی و تعرض و تجاوز تهدید نشدهاند. مجبور نبودهاند شبهای دیروقت توی راه خانه، دائم به روشهای دفاعی فکر کنند. مجبور نبودهاند توی کیفشان افشانهی گاز اش.ک.آور یا ش.وک.ر حمل کنند. هان! راستی این کپسول گاز ا.ش.ک.آور هم خیلی چیز بیخودی است. فرض کن کسی شبی نصفهشبی تو خیابان مزاحم آدم شود. تا بخواهی کپسول را از جای خودش درآوری، از آک خارج کنی و حواست باشد که حتماً هم تو صورت طرف بپاشی (نه توی صورت خودت!)... آره! او هم ایستاده این عملیات متهورانه تو را تماشا کند و برایت کف بزند لابد. یا مثلاً ماشین شخصی سوار شدی، دیدی راننده دارد بیراه میرود. میگویی آقا نگه دار! آقا نگه دار! نگه نمیدارد. سرعت میگیرد. خب حالا تو فضای بستهی ماشین میخواهی از گاز اش.ک.آور فلفل استفاده کنی؟ یا تو سرعت بالا شوک بدهی به راننده که هر دوتان با هم به رحمت ایزدی واصل شوید؟ میبینی که همهاش فیگور است. اما خب برای من که تنها زندگی میکنم شاید کمی اطمینانبخش باشد. گفتهام بهت، شبهایی هست که آپارتمان از سکنه خالی میشود. روبهروی اینجا هم بیش از هزار متر ملک دولتی و بایر رها شده به امان خدا. من توی آخرین طبقهی این آپارتمان چهارطبقه هستم. البته در این کلبهی درویشانه خیلی آرامش دارم و تا حال هم اتفاقی نیفتاده است و شاید هیچوقت دیگر هم اتفاق بدی نیفتد. اما همین وسایل دفاعی که گفتم و درب مجهز به دو قفل کامپیوتری و نردهی آهنی یعنی یک وقتهایی بوده همینجا که ترسیدهام. یعنی یک شبهایی بوده که پشت نردهی آهنی و در قفل شده، تا خود صبح وحشت تلنبار کردهام توی چشمهایم که پلک نزنم. یعنی گاهی تنهایی و بیآدمها و گاهی در ازدحام آدمها ترسیدهام. تازه این دومی شاید خیلی بدتر باشد. و بدتر از این بد و وحشتناکتر از این وحشت، آن است که در کنار همانی تجربه کنی که روزی میپرستیدیاش. ترسش آنقدر ته وجودت مانده باشد که حتا تا ماهها و سالها بعد هروقت میروی جلوی آینه جای ضخمها و کبودیهای ناپیدا را ببینی. موقع صحبت کردن با دیگران هی وهم برت دارد که نکند یک جای صورتم کبود باشد؟! حالم بد میشود وقتی یادم میآید. اصلاً هم نمیخواهم این حال خوبم را با یادآوری آن شبها و روزها خراب کنم. فقط میخواهم بگویم بهت که چقدر فاصله است بین این نگاه هولزده با آن نگاه صورتیپوش انگورفام. این همه را گفتم که زیاد شد و خودت میدانی همان نیست هنوز که باید میگفتم. رفیق جان! دوست دلیام! من میدانم که نباید دیگر به آن ترسها که گفتم راه بدهم. نباید بگذارم تسخیرم کنند. برای تو که حرف میزنم یا مینویسم آرام میشوم. نگاهم را توی صدای تو شستوشو میدهم. نمیدانی چه لذت دارد حتا برای یک شب چشمهای توی آینه را فراموش کنی و بشوی صاحب صورتیپوشِ چشمهای بیخیال رؤیایی شاعرانه. اگر شب چهاردهی دیگر زیر آسمانی فروریزنده از مهتاب شانه به شانهی هم بودیم، یادم بیاور کف دستهایت ردّ خطی را که به قلهی ماه مماس شده، نشان بدهم. |
|
| |
| پنجشنبه 27 فروردین ماه سال 1388 |
| مگر دوباره تب کنم |
تمام مسیر توی فکر بودم که بالاخره به دکترم چه بگویم؟ بگویم چهام است؟ کجایم درد میکند؟ این دو تا دختری که توی مترو کنارم نشسته بودند، تا خود کرج نان_استاپ حرف زدند و پریدند وسط فکرهایم. بحثشان هم جالب بود؛ دربارهی مد لباس و کفش و لاغری و چاقی و کوفت. واقعیت اینکه نمیدانستم برای چی میروم دکتر. اما آدم _که من باشم_ گاهی احساس میکند که باید برود دکتر. ولی نمیداند برای چی؟ یک چیزی توی دلم هست که دقیقاً نمیدانم چیست. یا یک چیزی میخواهم مدام که نمیدانم از کجا باید پیدایش کنم. بعد هم قضیه کلی مشکوک بود. آن دفعه نوشین گفت که وقت گرفتم ببرمت هومیوپاتی. این آقای دکتر استاد پگاه است و فلان. حتا خودش وقت گذاشت بچهاش را سپرد به مامان و دنبالم آمد. مرده به این پاکی نشسته بود تا به حال. حالا میگوید اگر راستش را میگفتم نمیآمدی و دارو نمیخوردی. جریان تو را پگاه کامل برای دکتر تعریف کرده بود. و دکتر هم میدانست کار خودش را. این آقای دکتر خیلی هم هومیوپاتیات نکرده و فرادرمانیات کرده. (الان پای هر چی جادوگر است به این وبلاگ باز میشود.) آن دارو هم داروی "ضد غم از دست دادن" بوده که تو خوردی! برای این که فراموش کنی. دکتر پرسیده بود زیاد به گذشته فکر میکنم یا نه؟ فراموشی؟ کی گفت بیاجازه حافظهی مرا پاک کنید! نمیخواهم. ضد غم از دست دادن؟ من اصلاً چیزی از دست دادهام که حالا غماش را بخورم؟ نه. فقط میدانم چیزهایی میخواستم که به دست نیاوردمشان. به خاطرشان هم غم نمیخورم. فقط یک وقتهایی این میل یا حرصِ به دست آوردن، قلمبه میشود و از یک جای بیربطم سرریز میکند. مثل ماههای آخر سال که دائم توی این پاساژ و آن بازار ولو بودم. بخر بخر بخر... اشتهای سیریناپذیر. چیزی که میخواستم توی بازار و مغازه نبود. یا بدتر از همه آن یکی چی بود؟ "اسمش را نبر". خاک بر سری. اصلاً نمیشود راجع بهش نوشت یا حرف زد. خوبیت ندارد. چهار تا آشنا اینجا را بخوانند، چه فکری میکنند؟ نوشین گفت این بار خودت تنها برو بنشین راحت باهاش حرف بزن. همهی اینها را بگو و خجالت نکش. نمیتوانم. حتا به دکتر هم نمیتوانم. آدم ضایع میشود. گفتم بنویسم، بفرستم به ایمیلش. باز هم نشد. اول باید بتوانی تعریفش کنی. بگویی کجات درد میکند. نوشین میگوید خوبی این دکتر هم همین است. اصلاً متخصص همین دردهای تعریف نشده است. اتفاقاً مشتریهایش هم همین جورها بودند. باز یخ کرده بودم. با پالتو و چکمه و بلوز کاموایی باز هم سردم بود. قبل از من دو تا دختر و یک پسر جوان تو بودند. میزدند تو سر و بال دکتر و صدای شوخی و خندهشان بلند بود. از منشی پرسیدم. گفت از بچههای حلقهاند. آهان، راستی! باید به دکتر بگویم من آشنای خانم پگاه.ب هستم از اعضای حلقه. نه. من که عضو حلقه نیستم. بگویم همان که آن دفعه گذاشتیدم توی حلقه؟ وسط حلقه؟ بستید روی حلقه؟ حلقه را دستم کنم؟ ای خدا... آخر بگویم چی کار دارم من اینجا؟ منشی گفت نوبت شماست. رفتم تو. دکتر با همان لبخند پت و پهن نشسته بود پشت کامپیوتر. گفت خب، اوضاع چهطور است؟ شروع کردم به یک حرفهای بیربطی راجع به محل کارم و این چیزها. هر چی میگفتم میخندید. خودم هم بیخودی میخندیدم. حرفهای بیربطم را تقتق تایپ میکرد. گفتم دیگر دلشوره ندارم. بعضی وقتها زندگیام و کارهایم پیچ میخورد. همه چیز پیچپیچی است. حساسیت فصلی دارم. البته الان هنوز نیامده. هر سال فصل بهار میآید. چند روزی میماند. با باران اردیبهشتی _ اگر ببارد_ میرود. آب را دوست دارم. دائم باید خیس باشم. یا بروم استخر یا زیر دوش... همین. حرف دیگری نداشتم. موقع رفتن گفتم دکتر خیلی سردم است. همهاش یخ میکنم. گفت یک کاری میکنم که گرمت شود و خندید. خجالت کشیدم. حالا تا یک ماه دیگر باز وقت دارم فکر کنم چه مرگم است. بنویسم بهش. یا بروم کامنت بگذارم تو وبلاگش. کاری کنم که تو حلقه حواسش به من باشد. خیلی سردم است. چرا پس این هوا گرم نمیشود؟ |
|
| |
| شنبه 15 فروردین ماه سال 1388 |
| فکر کنم اولین پست 30یا30 است |
طرف زده دو تا بانک اطلاعات و کلی سوابق کارها را از سیستم پاک کرده. انگار که ارث باباش بوده. بعد هم با دریافت تقدیرنامه و چند میلیون تومان پاداش، مثلاً خداحافظی کرده و رفته دنبال بیزنس. وسط تعطیلات زنگ زدند که بیا ببینیم چه خاکی تو سرمان بریزیم. از آن روز چند تا برنامه ریکاوری نصب کردیم. هنوز بیشتر اطلاعات بازیابی نشده است. به آقای مدیر گفتم فایلها رفته پیش ننه گم و گور. ایجاد یکی از آن بانکهای اطلاعات، دستکم یک سال فرصت میخواهد. دندمان نرم، کارمند دولتایم، کون لقّمان مینشینیم از اول انجام میدهیم. حالا امروز طرف کلی چیتان فیتان کرده آمده عیددیدنی. ما هم پا شدیم و نشستیم، مبارک باد گفتیم و لبخند زدیم که انگار نه انگار. نخواستیم روز اولی اوقاتمان را تلخ کنیم. اگر هم میخواستیم، نمیتوانستیم. طرف یکی از مدیران نظام مقدس بوده خب. از اینها که رفتنشان و گم شدنشان با خداست. امروز میروند، فردا سوار بر موجی دیگر بازمیگردند؛ قویتر و حاضریراقتر. |
|
| |
| جمعه 30 اسفند ماه سال 1387 |
| روز نو مبارک |
یک حس خوبی دارد این سال 88 که نمیدانم از چیست. شاید از آن هفتتا سهی خوشیمن باشد. یا تقارن سعد 8/8/88 با میلاد امام هشتم. این ردیف اتفاقی اعداد را خیلیها جدی گرفتهاند. حتا بعضی از آشنایان با مشورت پزشک زنان، جوری برنامه ریختهاند که بچهشان آن روز به دنیا بیاید. چه میدانم. فقط میدانم که آنقدر باید با این روزها و اعداد بازی کرد و سرگرم شد و شاد شد که اگر هم جدی نباشد، راست و جدی درآید. نمیخواهم برگردم به قبلترها. به یادآوری روزهای ناگوار. فقط یادم میماند که آخرین روزهای سال 78 را با شادی تمام کردم. اتفاقات خوبی افتاد. این را مینویسم اینجا که یادم باشد اولین سالی است _در این سه سال_ که شب سال نو دلتنگ نیستم؛ یعنی بین این سالهایی که زندگی تنها و مستقلّم را شروع کردم. خدا را شکر به خاطر این آرامش و حال خوب. از ترس این که مبادا از چنگم درآورند، دلم میخواهد سفت بگیرمش توی بغلم. کاش که بماند. کاش سال نو که میآید، برای همه آرامش باشد و نیکی. اینچنین باد! |
|
| |
| شنبه 24 اسفند ماه سال 1387 |
| هر چی شما بفرمایید، آقای دکتر! |
هوس قهوه کردهام، شدید. انگار که میخواهم برای اولین بار مزهاش کنم. خیلی حریصام. حیف. فعلاً که نمیشود. ممنوعام؛ از قهوه و نعنا و سیر و آدامس تند و سیگار. وای خدا که این همه را با هم از آدم بگیرند چه میشود. راستش هیچ. هیچ چیزی نمیشود. باور کن! اصلاً به من باشد میگویم بزنند هر به چند وقت همهی عادتهای آدم را بگیرند ازش. زندگی آدم را زیر و رو کنند. بگویند تا امروز اینطوری بودی، از حالا به بعد یک طور دیگر باش. حتا آدم از چیزهای خوب هم خسته میشود گاهی. تا دیروز لباس میپوشیدی با روسری و مانتو یا چادر. هفت لا خودت را قایم میکردی. از امروز به بعد فرمان رسیده که همه باید لخت راه بروند توی خیابان. نه، حسابش را بکن. یک روز صبح پا شدی و دیدی همه چیز به هم ریخته و همهی کارها یک جور دیگر پیش میرود. باید از اول بنشینی فکر کنی چه کار باید کرد. برای هر کاری بنشینی یک دستورالعمل جدید بنویسی. برای حرف زدنت، راهرفتنت، خوابیدنت، کتاب خواندن یا نخواندنت. حالا نه این که نبودن قهوه یا نعنا و سیر و آدامس اینقدرها هم اتفاق زیر و روکننده و مهمی باشدها! نه. برای من که نبوده است و نیست. اینها که البته سهل است. حتا آن بستههای کوچک انرژی فرادرمانی هم هنوز اثر قابل توجهی نگذاشته است. که البته به قول دکترم طبیعی است. چند شب پیش بهش زنگ زدم و گفتم. توی مطب هم گفتم. بعد از این که گفت سرت را بگذار و چشمهایت را ببند. بعد از اتفاقاتی که در فضای نادیدنی افتاد و بعد از این که به دستور دکتر چشم باز کردم، وقتی ازم پرسید چی شد؟ گفتم هیچ. البته هیچ هیچ هم که نبود. وسطهای آن چشمبندی مهیج نفسم کند شد و کمکمکم... هاااااه یک نفس عمیق آمد. خب این را خود دکتر هم که به من خیره بوده حتماً دیده و لازم نبود بگویم. اصلاً لج داشتم که بگویم هیچ. خوشم نیامد که شرح حال درست و حسابی نگرفت. خوشم نیامد که با خودم فکر کردم انگار نوشین قبل از من همه چیز را به او گفته... حتا فکر کردم که دکتر آنجوری که میخندد حتماً دوست اینترنتی بوده با نوشین و وبلاگ مرا هم خوانده. خوشم نیامد که شاید نوشین قبل از این که من وارد اتاق شوم و توی دستشویی بودم به دکتر گفته که این همان خواهر من است و مضطرب است و به خاطر همین از وقتی آمدیم تو مطب سه بار شاشش گرفته و لابد صکص چاکرایش خراب است که اینقدر شاشوست. ای نوشین خانم! (که میدانم با خباثت تمام اینجا را میخوانی.) من فهمیدم وقتی وارد اتاق شدم نیش هردوتان تا بناگوش باز بود و آن دکتر ریزه میزه که خودش را پشت لبتابش قایم کرده بود جوری سر تکان میداد؛ مثل مردی که همه چیز را میداند. تو از کجا میدانی که من چرا سه بار رفتم دستشویی؟ اصلاً توی آن هوای سرد کرج، سه بار دستشویی رفتن در عرض سه ساعت انتظار مگر غیر طبیعی است؟ با آن سرویس بهداشتی غیراستاندارد. از نظر من توالتی که آب گرم و دستمال کاغذی نداشته باشد اصلاً کار آدم را راه نمیاندازد و واقعیت این بود که از این سه بار، فقط یک بارش مفید فایده افتاد از بس که آّب یخ بود. تازه توی اتاق انتظار مگر چند تا آدم طبیعی نشسته بود که من رودروایسی داشته باشم. لااقل از آن دختری که دائم با چهارتا موجود غیرارگانیک وِر میزد که بهتر ام. وقتی زنگ زدم به دکتر میخواستم همهی اینها را برایش توضیح بدهم تا بداند و رویم بیشتر تمرکز کند. میخواستم بگویم که هر روز طبق نسخه، بین ساعت یازده تا یازده و ربع شب منتظر دریافت انرژیام. و توی آن حلقه وسطی دوست دارم باشم و این که خیلی حواسش به من باشد. اما باز نگفتم و وقتی پرسید این چند روز چه اتفاقی افتاد، گفتم هیچ. الاّ دو بار که ضربان قلبم کند شد، کوب کوب... کوب... کوب... میرفت که بایستد و داشتم میمردم. باز هم این آقای دکتر گفت مهم نیست، اصلاً مهم نیست. سردرد که نداشتی؟ نه. اصلاً. افسرده که نبودی؟ نه. اضطراب، دلشوره؟ نه. خب پس آرام بگیر فعلاً بقیهی داروها را هم نخور. نگه دار تا یک ماه بعد. فقط هر شب بین ساعت یازده تا یازده و ربع آرام بنشین و تکیه بده و چشمانت را ببند. حرف نزن. و... سکوت. چه بگویم؟ حتا اگر به این روش درمانی هم مشکوک باشم و به نوشین و به آقای دکتر، همین قسمتِ سکوت و خلسهی پانزده دقیقهای آخر شب را دوست دارم. همین که فقط بنشینم، چشم ببندم و بیمقاومت و بیتعقل خودم را بسپارم به دست شفابخش طبیبی که دورادور، رنج و درد را از وجودم پاک میکند. |
|
| |
| پنجشنبه 22 اسفند ماه سال 1387 |
| ببین خیلی آشنا میزنیا! |
صدایم بوی گند میدهد وقتی نام تو را نمیگویم؛ نمیشنوم وقتی نام تو را نمیگویند. از برادر یا خواهر محترمی که از شهر قهرمانپرور تبریز با جستوجوی عبارت فوق به این وبلاگ رسیده است، خواهشمندم هر چه سریعتر به آدرس پست الکترونیک "برنادت.اِن آر اَت جیمیل دات کام" نامه بفرستد. با تشکر |
|
| |
| پنجشنبه 15 اسفند ماه سال 1387 |
| دربارهی کتابخوان |
یعنی تو میگویی اگر صدا نباشد میشود همهی حرفهایت را بفهمانی آنطور که دلت میخواهد؟ مثلاً نوشته باشد یا با اشاره؟ نوشتهی یکی را میخوانی یک طور میفهمیاش، حرف که میزند طور دیگر. آخر یک چیز را صد جور میشود گفت؛ با نوازش گفت، با مهر گفت یا با خشم یا با وحشت. توی فیلم کتابخوان (The reader) جایی مایکل با هانا (کیت وینسلت) دعوایش میشود. یک دعوای کوچولو. سر این که مایکل به هانا میگوید تو اصلاً اهمیت نمیدهی من کی هستم و امروز روز تولد من است و... همینجوری یک مشاجرهی لفظی بینشان درمیگیرد. مایکلِ پانزده ساله وسط خوشیها و بازیگوشیهای کودکانه، برنامهی سورپریزی را که همسالان و دوستانش برایش ردیف کردهاند، رها کرده و طبق معمول هر روز هولهولانه آمده پیش هانا؛ زن سیسالهی بیسوادی که در خانهای محقر بهتنهایی زندگی میکند. آمده که برای هانا کتاب بخواند و بعد از آن اگر هانا خانم حوصله داشت و پا داد، کارهای دیگری هم بکنند. هانا معلوم نیست چهش است. انگار میخواهند وضعیت شغلیش را تغییر بدهند. میخواهد خانهاش را ول کند و برود و خلاصه حسابی فکرش مشغول است. سر مایکل داد میکشد که خب بچه برو پیش دوستهات! مایکل هم به زور صورت هانا را میگیرد و سفت ماچ میکند. هانا بیرحمانه به مایکل سیلی میزند. بعد هم امر میکند که برایش جنگ و صلح را بخواند. دست آخر مایکل را میبرد توی حمام حسابی لیف میزند و میسابد، باهاش میخوابد و این بیآنکه پسربچهی بینوا خبرداشته باشد، قرار است آخرین دیدار آنها باشد. من بارها این سکانس و جاهای دیگر فیلم را مرور کردم. تُن صدای کیت وینسلت به طرز غریبی خشن و بیرحمانه است. کنترل خیلی خوبی روی صدایش دارد. دیالوگهای کوتاهش را محکم و بیاحساس ادا میکند. برخلاف فیلم جادهی انقلابی (Revolutionary Road) که صدایش مادرانه و مهربانانه و نرم است. این دو فیلم تقریباً همزمان ساخته شدهاند. در جادهی انقلابی، ایپریل (کیت وینسلت) مادر است؛ یک زن خانهدار و مادر دو بچه. حرف میزند. گریه میکند، جیغ میکشد. با همان صدای نرم و مادرانه. اما توی کتابخوان، کاراکتر هانا اشمیتز زیاد حرف ندارد که بزند. حتا وقتی در دادگاه متهم به قتل زندانیان یهودی میشود، نمیتواند بهخوبی از خودش دفاع کند. بهراحتی محکومیتش را میپذیرد و یکراست میرود به حبس ابد. لابه و زاری نمیکند. مویه سرنمیدهد اما حال و روزش بغض به گلویت میاندازد و تُن صدای خشدارش با همان چند جملهای که میگوید در خاطر آدم ابدی میشود. |
|
| |
| یکشنبه 11 اسفند ماه سال 1387 |
| نخواستنی |
چند هفته پیش داشتم برای خودم لیستی از فیلمهایی که دوست دارم ببینم، تهیه میکردم. خلاصهی فیلمها و اسم عوامل آنها را میخواندم. به میلک و اسم شانپن که رسیدم، نوشتم: یادم باشد که میلک را نبینم... امروز آقای فروشنده داشت آلبوم دیویدیها را برایم ورق میزد. تا چشمم خورد به کلمهی میلک گفتم این. دفترچه یادداشتم همراهم نبود. توی ذهنم بود که جایی نوشتهام milk. حالا میلک چی؟ خدا میداند. الان نگاه کردم و دیدم که ای داد بیداد، این مستر میلک همان شانپنِ تفلون نچسبِ مافنگی خودمان است. حساسیت عجیبی به ریخت و قیافهاش دارم. مرد به این بدریختی و حال بههمزنی را گذاشتهاند این ملت، صبح تا غروب کارشان شده هجو پرزیدنت م.ا.ن. |
|
| |
| جمعه 9 اسفند ماه سال 1387 |
| سرت را بگذار روی شانهام تا دروغ نگویی |
عمه پلی نماند که ببیند من راست گفتم گل نازم زود بزرگ میشود. عمه پلی رفت. عمو جغد شاخدار رفت. همهشان رفتند با هم. غمهام رفتند. اونقدر خوبام که نگو. خوبام حالا که میتوانم بنویسم. خیلی خوب. صد مگ غم داشتم. عمه پلی دائم غر میزد. این چایی بوی آب حوض میده... با مردا حرف نزن... کفشهاتُ عوض کن به درد اداره نمیخوره... کجا بودی؟ دیر اومدی. زود رفتی... عمو جغد سر تکون میداد. داشتم دیوانه میشدم. گفتم خدایا... خدایا... حالا یکهو همهشان رفتند. تو رفتنشان همه بودند. جدّ بزرگ آمد. آقای وزیر خیلی حرف زد. من از خجالتِ حرفهای آقای وزیر میخواستم بروم زیر میز. یکی از معاونها که روبهروی من نشسته بود، سرخ شده بود و داشت میترکید. فقط جدّ بزرگ بود که توی فکرش به کسی فحش نمیداد. آقای وزیر جوری حرف میزد که انگار یکی مرده است. دم خداحافظی بغضم ترکید. گریهام گرفت. اون آقای شکم گنده گفت حاج خانوم، اشک خوشحالیه؟ بیانصافها همه بهم تبریک میگفتند. عمه پلی به رو نیاورد. نه... به نظرم همینجوری همهاش گریه کنید خوشگلتر میشوید... پدرسگ... آخ یادم نبود سیده. خدایا منو ببخش! اون خانوم خوشگله گفت نذار تو دلت بمونه. دم آخری بریز بیرون... بزن تو روش، بگو که چی کشیدی. نمیگویم. نمیتوانم به خانوم خوشگله بگویم که این شش سال همهاش کارما بود. کارما بگویم مسخرهام میکنند. شش سال. شش سال میشد چه کارهای قشنگ قشنگ کرد و من مثل ماست نشستم و برّوبر نگاه کردم که هلو بیا برو تو گلو. اوه بابایی من مثل اینها نیستم. تو مثل هیچکی نیستی. تو زنی و نمیدانی که چه میخواهی یک وقتی بشود که خودم با زور بهت بفهمانم. هی گفتی ول کن آن خراب شده را و بیا و من نتوانستم که پشت پا بزنم به همه چیز. شش سال هی پلکیدم لای این آدمهای چندرغازی. حاج خانوم، رفته بودیم دریا آن سیدی شما همراهم بود. وقتی میخواند زنم میگفت تو فکر کی هستی؟ بغض راه گلومُ بسته بود از بس یاد شما... پدرسگ... ای وای چرا یادم نمیماند که این آقا شکمگندهه سیده...خدایا ببخش! خب هرچیزی یک عرضهای میخواهد. همیشه توی دلت بهم گفتی برو بابا؟! گفتی که ما رو ببین التماس به کی میکنیم؟ گفتی که حالا که به پخ شدیم راضی، پخ میکنه با ما نازی نازی؟ آره؟ آره؟ اوووه اگر بدانی. اگر این پس و پلاهای ذهنم را میریختم جلوت... نه... توی بغلت. مثل آن روز که گفتی تربیع چهرهات را بگذار اینجا تا نشانت بدهم. و بوی شنل. و بوی توتون بورکوم ریف. روی یقهی کت مشکی و پیراهن سفید. هر زن دیگری هم بود دیوانه میشد. همهاش و هر روز دیوانه میشدم که بیایم. ول کنم همه چیز را و بیایم. اما به خودم میگفتم که دارم کارما پس میدهم و باید آرام و خونسرد بنشینم و صبر کنم و اِلا جای دیگری خفتم را میچسبد. با تقدیر نمیشود جنگید. شش سال بود. کف دستم بود. کف دستم اگر بگویم چه چیزها... عشق هست. عشق که گذشت. چرا با عشق نجاتم ندادی؟ نجاتم ندادی...مرگ هست. معجزه هست. حس هست. حسّ جنسِ ململ پیراهن نوزاد. جنس برگ گلِ ناز. خیلی چیزها. |
|
| |
| پنجشنبه 8 اسفند ماه سال 1387 |
| گل ناز |
گل نازم را کاشتم تا سبز شود. عمه پلی دهنکجکی خندید: این ساقهی گندیده به دردِ کجات میخوره؟ گندیده نبود گل نازم. کوتاه بود. قد دو تا بند انگشت. برگ نداشت. سبزی نداشت. گذاشته بودم تو یک شیشهی خالی سس روی میزم. عمه پلی نگاه میکرد حرص میخورد. نماند که بببیند گلِ نازم. نازِ نازم. حالا هر روز یک برگ سبز درمیآورد گل نازم. آفتاب میخورد پشت پنجره، ساقه میدهد. ساقههای نازک. ساقههاش پیچ میخورد قد میکشد شلال شلال از سر گلدان شُر میکند پایین. این جور که قد میکشد گلِ نازم، جاش نمیشود تو آن گلدان کوچک. بروم برایش جای بزرگ جور کنم. جای خوشگل درست کنم. همینجوری هی بزرگ شود پیچ بخورد گل نازم گردن کج کند افشان افشان شاخه بریزد پایین. نگاه کنم به نازش به ناز اندامش... غمم پَر... غمم پَررررر... همهی غمهام پر. قربانش بروم گل نازم به جای همهی دخترهایی که از من ریختند و هلاک شدند. همهی دخترهایی که ریختند روی ملافهی سفید و سرامیک حمام یا توی آب کلردار یا کاشیهای سونا... ریختند و بخار شدند رفتند لای بخارهای داغ و خیس. همهی دخترهایی که رفتند به هوا... توی مه بخار گم شدند و نشد بزایمشان. |
|