چون زلف سایه پنجه درافکن به ماهتاب، گر خواب خود مشوش و مغشوش می‌کنی
شهریور 1387
ش ی د س چ پ ج
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30 31          
آرشیو
موضوع بندی

خفن ترین جادوگر قرن Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
سه شنبه 12 شهریور ماه سال 1387
لفینگ کلاب

مای پروفشنال تیچر

 تابستان دارد به آخر می‌رسد و بعد از ظهرهای شنبه و دوشنبه‌ای که خوب بود. که خوش گذشت. که خوب است. خیلی خوب است بعد از اتمام یک روز کاری یک‌نواخت، بعد از شنیدن یک هوار واژه‌‌ی  یک‌نواخت، حرف‌های همیشگی، غرغرهای بی‌حسابِ آدم‌های ازخودراضی‌‌ همیشه ناراضی، راهت را کج کنی بروی بنشینی پای منبر استادی که همیشه با اندکی تأخیر و لیوان بزرگ شیر قهوه در دست، وارد کلاس می‌شود. توی کلاس تند تند راه می‌رود. با هیجان حرف می‌زند. یک آلوی سیاه بزرگ می‌اندازد گوشه‌ی لپش... از این طرف به آن طرف می‌چرخاند، هسته‌اش را درمی‌آورد، از ته کلاس نشانه می‌گیرد مستقیم پرت می‌کند توی سطل جلوی تخته. از همان اول شروع می‌کند به سؤال کردن و طرح کردن یک بحث تازه. همین‌جوری که تک تک بچه‌ها را با اسم کوچک صدا می‌کند و نظرشان را می‌پرسد، کاریکاتور مرتبط با بحث روز را هم پای تخته می‌کشد. صدای ریز خنده‌ی بچه‌ها کم‌کم بلند می‌شود. بلند می‌شود تا تبدیل شود به قه‌قاه‌های پر انرژی و رها در فضا. صدای این خنده‌ها را ضبط کرده‌ام. صدای کوبش پاهای مریم هم هست بر زمین... یا صدای مشتی که از شدت هیجان بر دسته‌ی صندلی کوبیده می‌شود. صدای خنده‌های خودم هم هست. توی خلوت و تنهایی گوش می‌کنم. می‌دانم که خندیدن کلاس نمی‌خواهد. آموختنی هم نیست. اما به‌یاد آوردنی که هست توی این دنیای عبوس! این را همین استادمان ــ آقای افشارــ می‌گفت. یادمان آورد که خندیدن دلیل و بهانه نمی‌خواهد ولی ما همیشه درجست‌وجوی بهانه و علتی برای غر زدن هستیم. اگر روزی غر نزنیم و ناله نکنیم، انگار که شب نمی‌شود.


دوشنبه 14 مرداد ماه سال 1387
در بدرقه‌ی صدای قدم‌هایش

جدّ بزرگ می‌رود. صدایش توی راهرو پیچید. فهمیدم که آمده خداحافظی. ناشکیب شروع کردم به زیر و رو کردن فایل‌های ذهنم. حرف‌هایی که آماده کرده بودم برای خداحافظی پیدا نکردم. در را قفل کردم و نشستم. چه بگویم آخر. می‌رود. برود. خیر پیش. یکی مثل همه‌ﻯ آن‌هایی که می‌آیند و می‌روند. صدای چرخیدن گام‌هایش پشت در می‌آید. کمی تأمل. بعد دستگیره‌ﻯ در را می‌گیرد و می‌پیچاند. در بسته است جدّ بزرگ! این‌جوری به‌تر است. خیلی به‌تر. نه تو مرا می‌بینی و نه من تو را می‌بینم. گاهی آدم باید بعضی‌ها را ندیده بدرود گوید.

جدّ بزرگ رفت. ما یک هفته برای رفتنش کار کردیم. از صبح تا بعد از ظهر. باید حساب و کتاب می‌کردیم و گزارش‌های تکمیلی را تحویل می‌دادیم. هفته تمام نشده بود هنوز. اما کار من تمام شد. خسته بودم. زیاد. مرخصی گرفتم به بهانه‌ی یک کار واجب. کار واجب این بود که با سرندی‌پیتی برویم بازار تهران ول بچرخیم دنبال مایو. کار واجب این بود که بخوابم. بایستم سر گاز، پیازداغ کنم و خورش‌های جورواجور بپزم. این کارها واجب بود. گاهی یادآوری زنانگی از نان شب هم برای آدم واجب‌تر می‌شود.

جدّ بزرگ رفت. جدّ بزرگ رفت؟ به او می‌گفتند مرد آهنین. مگر خنده‌اش را ندیده بودند؟ جدّ بزرگ هم وقتی می‌خندید به پهنای صورت، ردیف دندان‌های سپیدش می‌ریخت بیرون و گوشه‌ی چشم‌های مشکی‌اش چین می‌خورد؛ درست مثل خودم. ندیده بودند؟ ندیده بودند لابد. من دیده بودم. (ببین چه زود همه‌ی افعال شد ماضی بعید!) بعد از دو سال دیدم. همان روز بود که تصمیم گرفتم بروم حرف بزنم. دو روز ــ پنج‌شنبه و جمعه ــ حرف‌هایم را آماده می‌کردم. می‌خواستم بگویم که دیگر نمی‌توانم. درست که گفتم قبول... اما دیگر تاب این همه خشونت را ندارم. می‌خواستم بروم بگویم آقاجان، من سوای زن بودنم... خیلی نازک‌ام... دیگر نمی‌توانم فیلم بازی کنم. غریبه‌ام با این فضا. با این آدم‌ها. دیگر هم نیستم. هر کاری می‌خواهید بکنید. به خودم سپردم که اشکم نیاید. چه صبح خوبی بود آن شنبه. از سر تا پا مشکی پوشیدم. 10 تا نادعلی خواندم. انگار که می‌روم میدان جنگ. رفتم تو و نشستم روی نزدیک‌ترین صندلی، زل زدم به چشم‌هایش... جمله‌ی اول... جمله‌ی دوم... خندید. ردیف دندان‌هایش. همه‌ی جمله‌هایی که آماده کرده بودم، پرید. یادم رفت. چه زود قبول کرد؛ انگار که بخواهد نی‌نی لوسی را از سر خود باز کند. گفت: «ما نمی‌خواهیم شما را اذیت کنیم. باشه. قبول.» دو دقیقه هم طول نکشید. هه! مرد آهنین!

من رفتنش را ندیدم. نایستادم که ببینم. از مراسم تودیع و بزرگ‌داشت و یادبود و... بی‌زارم. وقتی برگشتم، یک نامه‌ی تشکر و خداحافظی نوشته‌ بود. با همان لحن خشک و رسمی. بچه‌ها گریه کرده بودند. گفتند: سراغ شما را ‌گرفت و خیلی سفارشتان را کرد... حرف‌های دیگری هم نقل قول کردند که باور نکردم. چه اهمیتی دارد؟ می‌خواهم همان تصویر خنده‌روی صبح شنبه را برای خودم جاودانه کنم. دیگر آن خط اخم عمودی بین ابروهای پرپشت مصمم را نخواهم دید. 

  


چهارشنبه 9 مرداد ماه سال 1387
پیرانه سرم...

nooshin: salam

nooshin: in site maale ye sherkate ke maraseme aroosi migire, az hameye aroos damaadaash ax gozashte injaa

nooshin: be senneshoon tavajjoh kon

nooshin: http://www.royalchapel.com/photo-gallery.html


شنبه 15 تیر ماه سال 1387
دل‌درد، کمر درد، گیجاویج... چه می‌دونم... مثل همیشه دیگه

 

می‌خواستم بهت زنگ بزنم بپرسم که اون بیت چی بود؟ هی می‌خوام بخونم با خودم این چند روزه... یادم نمیاد هر چی فکر می‌کنم. آن‌قدر... غم... در این سینه... می‌‌شکند... می‌کُشد؟! هان؟ چی بود؟ تو شاعری خب. شعر زیاد بلدی گفتم شاید بدونی. الان واقعاً دیگه مستأصل شدم. نخواستم ایمیل بزنم. نمی‌خوام. عشقمه این‌جا بنویسم. ام‌روز حالم خراب بود. مرخصی استعلاجی‌ام. دلم گرفته بود. اومدم چند کلمه ازت بخونم تا باز بشم. لطیف بشم شاید. این روزا خیلی وحشی‌ام. اما کی می‌دونه این آدم به ظاهر وحشی و سگ‌اخلاق چند شبه که با گریه می‌خوابه. همین الان دارم هق می‌زنم و می‌نویسم. هان می‌گفتم، می‌خوندم ام‌روز تو بدحالی...  "کلا همه زنها مجبورن توی زندگیشون بازیگر خوبی باشن‏، دراوج بدبختی و دغدغه‏ها بخندن‏، مادر خوبی باشن‏، همسر خوبی باشن‏، همسایه خوبی باشن‏، فارغ از درونیات مواجشون‏، جایزه بهترین بازیگران دنیا نوش جونشون"

اینا رو از مراوده با من فهمیدی؟ راس بگو. می‌دونم دروغ تو کارت نیست. اون قدر باورت دارم که حد نداره. بهت هم گفتم. خیلی بهت اعتماد کردم. خیلی... خوب می‌دونی. خب شاید من بازیگرم. بازیگرم دیگه. خیلی طبیعی رفتار می‌کنم. می‌رم اداره میام. سه‌شنبه صبح یه تیکه یخ همش دستم بود. روی لبم فشار می‌دادم که بیرون نزنه تب‌خالم. که معلوم نشه شبش تب کردم. حتمنی می‌گی تو که خوب بودی. آره دیگه تا وقتی که تو گوشیو قطع کردی خوب بودم. یادته اون شب... چه‌قد ور زدم. همه چیمو داشتم می‌ریختم بیرون. این نشونه‌ی اعتماده دیگه... تو گفتی به هر کسی نگو. نه. تو که آخه هر کسی نیستی واسه من. گفتم که تو هم سرندی‌پیتی هستی. کشف منی. به خودم می‌بالم که پیدات کردم. این همه پاکی تو وجودت. اشک آدم درمیاد به خدا. "نسیم خودش تابت می‌ده..." الان دارم گوش می‌دم. خندم می‌گیره. تو که توک زبونی نیستی. واسه چی توک زبونی حرف می‌زنی؟ خودت هم گاهی بازیگری. بازی هم که می‌کنی دوست‌داشتنی هستی. صدات آدمو آروم می‌کنه. "فک کن پنجره بازه با یه پرده‌ی توری.. باد میاد می‌پیچه تو پرده... آروم... شبت به‌خیر" تو این‌جوری آدمو آروم می‌کنی. دلم می‌خواد یه بیمارستان روانی باشه، دکترش تو باشی. حالا پرستار هم که باشی قبوله... منُ بخوابونن... بستریم کنن. تو آروم با لباس سفید نرم بیای بالا سرم. اون جوری که گفتم با دخترت نازک نازک حرف می‌زنی و من حسودی می‌کنم. یادته؟ اولین بار که واست کامنت گذاشتم؟ پای همین نوشته‌ات بود دیگه... "خوش به حالت کوچولوی من... خوش به حالت دختر گلم، شبت به‌خیر" می‌دونم خوشت نیست این حرفا. می‌ترسم باهام قهر کنی. تو رو خدا، بخون اگه لازمه بگو پاکش کنم. حالا دارم می‌رم کلاس. برگشتم شاید پاکش کردم. اگه خوندی اس ام اس بزن. هر چی تو بگی.   

      


چهارشنبه 12 تیر ماه سال 1387
چه‌طور ندیده‌ بودم تا حالا؟

 

 برگشت سالتو

 

با سرندی‌پیتی تمرین سالتو می‌کنیم. یک نوبت او ملّق می‌زند و من نگاه می‌کنم. بعد نوبت من است که ملّق بزنم و او ببیند. نگاه می‌کنیم تا ایراد هم را بگیریم. او فنروار جمع می‌شود و دور خودش می‌پیچد. بعد با حرکتی سریع و نرم مثل یک ژیمناست ماهر پاهایش را بلند می‌کند می‌کوبد روی آب. قامت 175‌سانتی‌اش را نرم و لخت روی آب صاف می‌کند و با دست راستِ کشیده، می‌آید جلو. لبه‌ی استخر را می‌گیرد و می‌گوید: حالا تو برو!

می‌گویم: خیلی قشنگ بود. از کجا یاد گرفتی به این خوبی؟!

می‌گوید: توی تلویزیون دیدم. فکر می‌کردم جزو حرکات باله‌ی آبی است...

می‌گویم: نه. مال برگشت پیشرفته‌ی کرال سینه است. توی مسابقات قهرمانی همین باید اجرا شود. من توی 360‌اَم کمی کج می‌شوم. تو چه کار می‌کنی که این‌قدر چرخشت قرینه است؟

می‌گوید: وقتی می‌چرخی از پایین به یک نقطه روی سطح آب نگاه کن... دیدی تا حالا؟ از زیر نگاه کنی مثل آینه است... خیلی قشنگ است... خیلی خیلی...

حالا توی قورباغه، وقتی می‌خواهم سرم را برای عمل دم بیاورم بیرون، از زیر، آب را نگاه می‌کنم. سطح آینه را با نوک انگشتان دستم به جلو می‌کشانم. سطح سیم‌گون رو به جلو کش می‌آید. و تصویر پنجه‌هایم مواج می‌شود. می‌دانم که وقتی برسم دوباره مربی فریاد می‌کشد: چند بار بگویم که این‌قدر سرتان را بالا نیاورید؟ آن‌ وقت من و سرندی‌پیتی نگاه می‌کنیم به هم و می‌خندیم.         


جمعه 7 تیر ماه سال 1387
ستاره‌ی دنباله‌دار

 

اول که وارد آب می‌شوم، مثل هر روز چشم می‌گردانم. سرندی‌پیتی نیامده. جلسه‌ی پیش هم نیامد. جلسه‌ی دیگر حتماً می‌آید. جلسه‌ی دیگر که بیاید می‌زنم پشتش. می‌گوید: سلااااااااااااااام. می‌گویم: کجا بودی؟ می‌گوید: دیگه! و قاه قاه می‌خندد.

– پروانه بریم؟ می‌‌رویم. او با شتاب و من کمی با تأمل و مکث؛ برای این‌که مخروط حباب‌های ریز پشت سرش را نگاه کنم. ردی از نور و کف.      


دوشنبه 3 تیر ماه سال 1387
حالا فعلاً لیست برمی‌داریم

 

 

یک چیز کوچولویی الان... نه... ام‌روز، توی دلم هی غنج می‌زند. بالا و پایین می‌رود. مثل این عروسک‌های ریز خیمه‌شب‌بازی ورجه وورجه می‌کند. پاهایش می‌خورد ته دلم. مثل این که من کوسه ماهی بزرگی باشم و او پسرک چوبی کم‌عقل که با پاهای گِردش کف دلم بالا و پایین می‌پرد. قلقلکم می‌آید و لبخندی که از صبح روی لب‌هایم نشسته مال همین ماجراست. دو- سه بار رسماً قهقهه زدم. همین‌جوری بی‌خودی. حالا شاید هزار دلیل هم برایش بتوان تراشید. بشود ربطش داد به ماجرای استخر و سرندی‌پیتی (این سرندی‌پیتی یک کسی است توی استخر ما) و شامپو سفیدآب. یا به مایوی نقاشی شده‌ی گل‌منگلی بنفش‌آبی و فروشنده‌ای که با وسواس آن را بسته‌بندی می‌کرد. یا به این خط نفوذ کوچک که روی تپه‌ی ناهیدم کشف کردم. یا به حافظ. یا به کلمه‌ی ساده‌‌ای مثل «خودسرپرست». یا به یک کله‌ی اژدهای سنگین و قهوه‌ای که از گردنم آویزان بود و انرژی یَنگ‌ش نمی‌گذاشت که آرام و قرار بگیرم. یا به «قصه از کجا شروع شد»ِ اندی. یا به دو رکعت نماز صبح بعد از ده روز بی‌نمازی. یا به چیکن استراگانف ظهر. یا به خورشت کرفس شب. یا به کتاب و مقاله و نویسنده‌ای که از دی‌شب کشفش کردم. یا به یک تصویر توی زمینه‌ی دسک‌تاپم. یک تصویر شاد. یک تصویر با شلوار جین و تیشرت سفید و لبخندی بچه‌گانه و شیطنت‌آمیز؛ همین تصویری که نمی‌گذارد چیزی بنویسم. یک خط در میان فایل وورد را می‌نی‌مایز می‌کنم... آه! گفتم می‌نی‌مایز داغ دلم تازه شد که می‌نی‌مال بلد نیستم. هر کدام از این‌ها خودش یک صفحه توضیح می‌خواهد. من که خوابم می‌آید و... این وروجکی که توی دلم بالاپایین می‌پرد همین‌جوری بی‌خودی.       


سه شنبه 28 خرداد ماه سال 1387
صبح یک روز و وسوسه‌ی ریل‌های زردرنگ فشار قوی

 

هیچ دیگر نمی‌خواهم آن حالت‌های خاک بر سری دوباره یا چندباره تکرار شود. نمی‌گذارم که موج عاطفه و احساس و چه می‌دانم دل‌شوره‌‌های شور و شیرین آمیخته با ترس ببرد پرتم کند به جاهای دور. دور از مسیر. دلم نمی‌خواهد. یعنی دلم که... چرا خیلی... آن دل بچه‌گانه‌ام خیلی می‌خواهد. اما یک جاهای دیگرم می‌گوید که نباید هی مار و پله بازی کرد. وقتی به زور رسیدی آن بالا بالاها دیگر احمقانه‌ است که به پای خودت بروی دَم نیش مار که تو را ده‌ها خانه بیندازد پایین. پایین هم که می‌افتی شاید واقعاً خیلی پایین نباشد. جایی باشد به ارتفاع فقط یک متر پایین‌تر. مثلاً جایی روی ریل‌های براقِ فشار قوی متروی توپ‌خانه.

و صد البته که «در ره منزل لیلی که خطرهاست در آن، شرط اول قدم اینست که مجنون باشی.» این را خیلی دوست داشتیم آن وقت‌ها. هر جا گیر می‌‌آوردیم می‌نوشتیمش؛ روی نیمکت کلاس، گوشه و کنار جزوه‌های دانشگاه، توی دفتر خاطرات یک دوست... آن وقت‌ها بود خُب! همان وقت‌هایی که یادمان دادند توی اردوگاه، نیمه‌ی شب برویم یخ آب را بشکنیم، وضو بگیریم، پابرهنه بایستیم روی خاک‌های سرد، لرزان و گریان تکرار کنیم: سُبّوحٌ قدّوس... شرط اول قدم بود. نباید که می‌باختیم!

همه‌ی شعرهای عاشقانه‌ی دیگر را هم همین‌طور برایمان معنا ‌کردند. بعدها فهممان وسعت گرفت و خودمان یاد گرفتیم هزار معنای تازه از آن مراد کنیم؛ شرط اول قدم، شرط‌های اولین قدم‌ها. دیوانگی‌ها. نباید که می‌باختیم! 

.

.

.

.  

اما حالا این حالت خاک بر سری، خوب خوبش یک هیجان است و بس. والّا مرهمی نیست بر هیچ زخمی. بر هیچ تنهایی‌ای. بر هیچ دل‌تنگی‌ای. نیست، نیست، نیست. این حالت و این ترسِ آمیخته با هیجان را باید بدانم که احتیاجش ندارم. 

 


دوشنبه 27 خرداد ماه سال 1387
یک ذره آفتاب و کمی پنجره

 

برنامه‌ی تابستانم را پر کرده‌ام. از صبح تا شب. راهش همین است. دیگر جایی برای وهم و خیال نیست. وقتی برای لوس‌بازی و خاک توسری کردن نمی‌ماند. تابستان‌ها پرانرژی‌ام. می‌شود از صبح تا غروب توی گرما و روشنی و نور دوید و کار کرد و عرق ریخت.

اول از همه بعد از دو ترم غیبت رفتم ثبت نام کلاس‌هایم. توی حیاط مؤسسه آقای س را دیدم. حال و احوال کرد و پرسید "کجایی بابا؟ خیلی وقته پیدات نیست." خوب حواسش بود پیرمرد. خجالت کشیدم. یاد آن روز پاییزی خیسِ حال به هم‌زن افتادم. سر کلاسِ بعد از ظهر، استادم را به روش نه‌کاملاً مسالمت‌آمیزی شستم و گذاشتم کنار. بعد هم تا چند روز بعدش افتادم به یک نوع خود‌ملامت‌گری ویران‌گر که چرا گفتم و چرا به‌تر نگفتم و چه‌طور باید می‌گفتم. بگذریم از این‌که خیلی حرف مفت می‌زد. اما من که سه ماه پیش‌تر تحملش کرده بودم، باید آن ده جلسه را هم دندان روی جگر می‌گذاشتم و خفقان مرگ می‌گرفتم که نگرفتم. یعنی نتوانستم. گفتم، گفتم، گفتم... فکر کردم همه‌ی هم‌شاگردی‌هامُ توی اون کلاسِ سرد و گل و گشاد و مسخره، کسل کردم. بدتر از همه این بود که استاد طوری نگاهم می‌کرد که انگار داشت توی دلش آرزو می‌کرد من دیگر به کلاس برنگردم. دقیقاً هم همین بود. چون گفت که اگر نمی‌توانم تحمل کنم تا پایان بحث فن‌آوری (تکنولوژی) می‌توانم سر کلاس نروم و خودش برایم حاضر می‌زند. حالا بماند که من هم از خدا خواسته، تا روز امتحان سر کلاس نرفتم.

بعد هم آن تلفن کذایی... کاملاً دلی و غیرارادی بود. از وقتی برگشتم، دست به سیاه و سفید نتوانستم که بزنم. همه چیز را پخش زمین کردم. هی دستم رفت طرف گوشی... پس کشیدم. گوشی را خاموش کردم. انداختم روی کاناپه. یک بسته پفک کرانچی بزرگ برداشتم، نشستم جلوی رایانه. موسیقی سریال شکرانه را گذاشتم و صدایش را بلند کردم. حالا از این‌ور تندتند پفک برمی‌دارم از آن‌ور هم اشکم مثل باران می‌ریزد. مدیاپلیر را خاموش کردم. یک فیلم هندی گذاشتم. کشیدم جلو تا سکانس رقص ریتیک روشن و رفتم که مثلاً جمع‌وجو کنم. حافظ ایستاده پشت پنجره‌ی هال چشمک می‌زد. لعنتی... برداشتم. نشستم روی کاناپه. نیت کردم. فال گرفتم. فالم را با صدای بلند خواندم. گوشی را برداشتم. روشن کردم. شماره‌ی ر را آوردم. خواستم ‌call را بزنم. پشیمان شدم. گفتم شوهرش الان خانه است، خوبیت ندارد. دوباره گوشی را پرت کردم. ریتیک روشن داشت بازوی پریتی زینتا را ناز می‌کرد و می‌گفت چولیا چولیا... خفه‌اش کردم. احسان خواجه‌امیری را گذاشتم. و آلبوم عکس‌ها را باز کردم... باز گوله‌گوله. دیدم دارم بی‌خودی شلوغش می‌کنم. یک نفر است و می‌خواهد صدایم را بشنود فقط ... هیچ چیز دیگری در میان نیست (مثلاً داشتم خودم را گول می‌زدم) حالا که توی دل من چیزی نیست، زنگ بزنم، خیلی ساده احوال‌پرسی کنم. یک رابطه و مصاحبت انسانی است دیگر! اما همه‌اش یاد حرف نوشین می‌افتادم که می‌گفت یک برداشت بیش‌تر نمی‌کنند. این یکی دیگر شوخی‌بردار نبود. ناموسی بود. گوشی را برداشتم رفتم توی اتاق، در گوشه‌ی تنگ محصور بین تخت و دیوار زانوهایم را جمع کردم و مچاله نشستم. شماره را آوردم. وای. زنگ بزنم، نزنم، بزنم... نزنم... زدم. برداشت. چند کلمه گفتم که فکر کنم تا همان‌جا خوب بود و کاش تمامش کرده بودم و وقتی گفت ساعت فلان زنگ بزن، بهانه می‌آوردم و خداحافظی می‌کردم که ساعت فلان به خرج خودم نروم سر کار و آن حرف‌ها را نشنوم و تحقیر نشوم و دوباره دلم مکدرتر و سیاه‌تر نشود... اما زدم و  الهی دستم بشکند. وقتی طرف پرسید که... دیگر ترمزم برید؛ آدم عوضی بی‌خود به‌دردنخورِ سیب‌زمینیِ علافِ نوترونِ ... یادم نیست چندتایش را گفتم و چندتایش را قورت دادم. فقط یادم هست که تهوع شدیدی گرفتم، از خودم و از آن گوشی و از طرف. قطع کردم. افتادم روی تخت... توبه توبه توبه.... به روح محمود که دیگه...             


جمعه 24 خرداد ماه سال 1387
تا هر جا که بتوانم

ماهی کوچولو پیش ماه رفت و گفت: «سلام، ماه خوشگلم!»

ماه گفت: «سلام، ماهی سیاه کوچولو! تو کجا این‌جا کجا؟»

ماهی گفت: «جهان‌گردی می‌کنم.»

ماه گفت: «جهان خیلی بزرگ است، تو نمی‌توانی همه‌جا را بگردی.»

ماهی گفت: «باشد، هر جا که توانستم، می‌روم.»


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 37177


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
گاهی می‌خواهم خودم را حدس بزنم. می‌خواهم خودم را حرف بزنم.
برای وقت‌هایی که عاصی لحظه‌های یک‌نواخت می‌شوم...

درباره من...