«ما بین بیتی و
منبری روضة من ریاض الجنه». خانم مرشدی که در آستانهی روضهی شریف ایستاده است، این
جمله را تکرار میکند. یعنی فاصلهی بین خانه و منبر من، باغی است از باغهای بهشت.
کنار او خادمهی دیگری ایستاده با تابلویی دردست که بر آن نوشته: راهنمای فارسی. از
کنار باب علی دو بار جابهجایمان کردند تا اینجا و هنوز نوبت به ایرانیها
نرسیده. انگار برنامهی ارشاد اجباری، مقدمهی ورود به روضه است. زورچپانِ عقاید
وهابی. خانم مرشد با چادر و روبنده و دستکش مشکی ایستاده و با فارسی خوب و روانی ایرانیها
را موعظه میکند. فقط چشمهایش پیداست، زیر عینکی ظریف و بدون قاب. از مدل چشمهای
مغولیاش حدس میزنم افغانی باشد. کمی آن طرفتر عربها را نشاندهاند و مرشد
دیگری به عربی برایشان وعظ میکند. هندوها و پاکستانیها و مالزیاییها هم هر کدام
در یک طرف.
در آستانهی ورود به روضه پارچهنبشتهای نصب شده است:
«خواهر مسلمان خود و دیگران را بوسیله هلدادن ورود در ازدحام اذیت نکنید نوبت خود
را رعایت کنید هنوز وقت جهت ورود به روضه باقی است و انشاءاله موفق به ادای نماز
در روضه خواهید شده» عیناً با همین نگارش. بدون علائم سجاوندی. و همین جملات به
زبانهای عربی و انگلیسی و اردو روی پارچههایی جداگانه. انگلیسی روضه را اینجوری
نوشتهاند: RawDah.
دستهی مالاییها را پیش از ما بردند. زنان مالزیایی با
مقنعههای بلند و گلدوزی شده، دست همدیگر را گرفته بودند. خیلی خونسرد و آرام،
کوتولو کوتولو، مثل بچههای دبستانی لبخندزنان وارد روضه شدند. نوبت به ایرانیها
که رسید، حاجخانمها حمله کردند. انگار که فرمان استارت ماراتن دومیدانی داده باشند.
حالا فهمیدم چرا جلوی باب علی این بندگان خدا اینقدر مواظب نشاندن ایرانیها
بودند و از وول خوردن ما چهارستون بدنشان میلرزید.
اول که وارد روضه میشوم، خودم را با زحمت میرسانم پای
ستون «وفود». ستونی که پیامبر در کنار آن با قبایل و هیئتهای اعزامی از سایر
شهرها و مهمانان خود، دیدار میفرمود. دو رکعت نماز میخوانم؛ به سفارش دوستی که
گفته بود: «آنجا دو رکعت نماز بگزار و بگو من مهمان توام.»
گفتهاند و پیش از سفر خواندهام که: «محدودهی روضه به طول
بیستودو متر و عرض پانزده متر، از دیوار محراب در جنوب، شروع و در شمال به
چهارمین ستون منتهی میگردد. و حد دوم آن در شرق، در داخل حجرهی پیامبر و حضرت
زهرا و منبر شریف است.» اما برای من این تکه از بهشت، از پشت همان دیوارههای مشبک
سبزرنگ حجرهی بانو آغاز میشود و بوی عطر دلنشین بهخصوصی که وقت ورود به
پیشوازم میآید. حالا دیگر از این پس هر جا سبز ببینم -از نوع این رنگ سبز مخصوص
سیادت- یاد روضة النبی خواهم افتاد... اللهم انت السلام و منک السلام و الیک یرجع
السلام و صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم. السلام علیک یا رسول الله. السلام
علیک یا نبی الله. السلام علیک یا حبیب الله. السلام علیک یا سید الانبیاء و
المرسلین. السلام علیک یا اباالزهرا... همینها را بلد ام برای بهجا آوردن ادبِ
ورود. بیش از اینها هم جایز نیست. بیشتر از این بغض را میشکند و صدا را بلند میکند.
و در اینجا قدم به قدم مأمور گذاشتهاند که کسی با صدای بلند لابه و زاری نکند، در
و دیوار را نبوسد، شیون نکند... اینجا باید ساکت بود. باید خموشانه گریست و خموشانه
غم خورد. خوشبختانه کتاب زیارت پیشم نیست و اصلاً این چه کاریست که اینجور موقعها
به جای بوییدن و نگاه کردن عادت کردهایم که دائم لب بجنبانیم!
فضای زیارت خانمها در روضه، خیلی محدود است. تازه همین هم
در ساعات خاصی باز میشود. عرض روضه را از کنار ستون «حَرَس» با پارتیشن پارچهای نصف
کردهاند و منبر و محراب پیامبر در قسمت مردانه قرار گرفته. ستون حرس یا محرس،
جایی است که حضرت علی(ع) در آن میایستاده و پیامبر را میپاییده. و حالا یکی
دیگر از مأمورین روبندهپوش روبهروی آن ایستاده و نمیگذارد کسی نزدیک شود. سرتاسر
جلوی دیوار مشبک سبزرنگ را با قفسههای قرآن فاصلهگذاری کردهاند. پاهایم خیلی
خستهاند. روی زمین مفروش به فرشهای سبزرنگ روضه چشم میگردانم. جای سوزن انداختن
نیست. ایستاده برای نماز نیت میکنم. برای سجده جلویم را خالی میکنند. اینها
خیلی برای نماز احترام قائلاندو معمولاً
از جلوی نمازگزار رد نمیشوند. حساب میکنم میبینم بیستوچهار ساعت است که درست
نخوابیدم. در سجدهی آخر چهقدر دلم میخواهد همانجور پیشانی بر فرش، بخوابم و
خواب پیامبر را ببینم. خواب ایامی را ببینم که مهربانترین بندهی خدا در همینجا
نماز میخوانده و تازهمسلمانان صفدرصف پشت سرش. بر ستون «حنانه» تکیه میداده و
برایشان حرف میزده... میخندیده... با آن دندانهای سفیدش میخندیده... راه که میرفته،
بوی عطر تنش در همین فضا میپیچیده... پس از نماز میرفته به طرف محرس... میایستاده
و میگفته: علی جان!... دلتنگ که میشده میرفته آنجا پشت شِباکِ سبز، آرام نجوا
میکرده: فاطمه جانم!...
عربها بهش میگویند «روضه»؛ باغ. باغِ بهشت. نمیدانستم که
اسمش این است. پیلیپیلیخوران دنبال همینجایی میگردم که حتا اسمش را به فارسی
نمیدانم چه برسد به عربی. شاید اگر میدانستم هم به این زودیها پیدایش نمیکردم؛
گیرم که قبل از سفر، اطلس اماکن مدینه را زیر و رو کرده باشم. اطلسها میگویند
دارم از غرب به شرق میروم. بابالسّلام را میبینم در دیوار غربی. بابالرّحمه هم
هست. منتها زنها از هیچکدام نمیتوانند داخل شوند. به موازاتِ دیوار جنوبی مسجد
و به فاصلهی نیممتری از آن، با روبان قرمزی فاصلهگذاری کردهاند تا کسی به
دیوار نزدیک نشود. اینجا باید از توی حیاط، نزدیکترین مکان به مقبرهی پیامبر
باشد. روبهروی دیوار میایستم. چشم از سپیدی زمین و دیوارها میگیرم و به گنبد
سبز خیره میشوم. فوری یاد مامان میافتم. کاش بود و میدید. روبهدیوار سلام میکنم.
«السلام علیک ایهاالنبی و رحمة الله و برکاته». بغضم میترکد. تیغ آفتاب، مستقیم
میخورد روی سرم. زیر چادر مشکی قطره قطره عرق از لای موها و گردنم سُر میخورد و
پیراهنم را خیس میکند. همینجور اشک و عرقِبیاختیار روی صورتم سرازیر است که یکی از این شُرطهها
بیهوا میآید جلو که «روحی... روحی». همچین چیزی. چه میدانم. دارد کیشم میکند. لابد ترسیده از
این فاصلهی نیممتری سرم را بکوبم به دیوار. راه میافتم سمت باب بقیع. اینجا هم
دوباره با ادامهی همان روبان قرمز، یک ورودی درست کردهاند که مستقیم میخورد به
باب جبرئیل در دیوار شرقی مسجد. ورودی اصلی مسجد باب جبرئیل است که در تمام زیارتنامهها
هم به ورود از آن توصیه شده. منتها این یکی هم فقط مخصوص «رجال». کنار باب جبرئیل
و کمی عقبتر از آن، باب نساء است؛ مخصوص ورود زنها. اما بسته. مدتی روی سنگفرش
سفید بین این سه در و ورودی خیابان بقیع گیج میخورم. میروم و برمیگردم. بعدها
میفهمم که اینجا همان کوچهی معروف بنیهاشم بوده است. روی این سنگهای سپید که
راه میروم قدّم بلندتر میشود. راه که نمیروم. انگار دارم پرواز میکنم. اینجا
روشنترین جایی است که به عمرم دیدهام. گرانیتها و مرمرها نور مستقیم آفتاب را
میگیرند و منعکس میکنند. اصلاً شاید به خاطر همین بهش میگویند مدینه منوره. شهر
نورانی و سپید.
مسافتی نسبتاً طولانی را در صحن دور میزنم. بالاخره یک
ورودی زنانه از دور پیدا میشود. اینجا دو درب مخصوص ورود زنها باز است؛ باب
عثمان و باب علی. از باب علی وارد میشوم. کیفم را میگردند و ردّم میکنند. من
آخرین نفری هستم که راه میدهند و پشت سرم در را میبندند.
خدمهی روبندهپوشِ مسجدالنبی دارند همهی ایرانیها را در
گوشهای از مسجد جمع میکنند و یکیشان دائم تکرار میکند: «خانوم... بیشین...
ایرانی... بیشین». چارهای نیست. نمیگذارند راه برویم. مینشینم. خانمهای بغلدستیام
میگویند که امروز جمعه است و برای نماز جمعه باید صحن را آماده کنند. برای همین اینها
زائران را برحسب ملیّت جداجدا مینشانند و نوبتبهنوبت میبرند توی «روضه» زیارت
میدهند و خارج میکنند. خُب، پس اسم آنجایی که میخواستم بروم روضه است.
دور تا دورمان را محاصره کردهاند و چارچشمی مواظبمان هستند. کم مانده مثل
اسیرها بهمان بگویند: دستها پشت سر! اینجور که پیداست طول دارد تا اینها اذن
دخول بدهند. اول کمی یادداشت برمیدارم و بعد تصمیم میگیرم ختم قرآنی را از همینجا
آغاز کنم. بلند میشوم میروم به طرف قفسهی قرآنها، که یکهو خادمهی روبندهپوش
آژیر میکشد: «خانووووم... بیشین... واااایی...» دارد میزند توی سر خودش.
یاللعجب! نارنجک که ندارم باباجان! میخواهم قرآن بردارم. نگاه کن! هاه! قرآن را
برمیدارم و مینشینم سر جایم. خانمهای دور و بر دارند کرکر میخندند.
امروز اول رجب است؛ با
تقویم سعودی. با تقویم ایرانی میشود سیام جمادیالثانی.من با خانم لطفی و سولماز هماتاقی شدم. همان نصفهشبی که
رسیدیم دوش گرفتم وخوابیدم. البته خواب که چه عرض کنم! روحانی کاروان گفت قرار ما باشد ساعت هشت
صبح،لابی هتل. میخواستند
اولین بار دستهجمعی بروند مسجدالنبی. زیارت دستهجمعی ومعرفی مسجد، انگار جزو برنامهی کاروانهاست.
صبحی دیدم این دوتا ـ هماتاقیهایم ـ جلوی در منتظرم
ایستادهاند. بهشان گفتمبروند که از جمع عقب نیفتند، من خودم را میرسانم. درواقع میخواستم اولین بار
راخودم تنهایی بروم. آنها
رفتند. من هم هشت و نیم زدم بیرون. اما دیدم سولماز هنوزتوی لابی منتظرم ایستاده. شرمنده شدم. خانم لطفی با کاروان رفته بود. سولماز
گفتترسیده من را تنها
بگذارد. طفلکی تقصیر ندارد؛ بس که مسئولین کاروان سفارش کردندکه خانمها توی شهر تنهایی رفتوآمد نکنند. و
از بس که از اتفاقات جنایی گمشدن وربودن زنها توی عربستان برایمان گفتند. تشکر کردم و عذر خواستم بابت معطلیاش. دیگر هیچ نگفتم که من از خدام است که گم و
گور شوم. از هتل که زدیم بیرون، نور و گرمای عجیبی یکسره پاشید به
سر و رویمان. اینخیابان
السلام یا شارع السلام، مستقیم میخورد به بابِ خامسِ (پنجم) مسجدالنبی. هتلِ ما، بین شارعالستین و شارع دیارالسلام
است. دیارالسلام را که رد کردیم، گلدستههایمسجدالنبی را بهوضوح دیدیم. بعد هم مسجد بِلازا با دیوارهای سفید و یک گلدسته. مثل بیشتر مسجدهای اینجا. کاروان ما جلوی
درب پنجم اجتماع کرده بود. عَلَمکاروان را هم طبق معمول بردهبودند بالا برای این که هرکی مثل ما
دیرتر رسید،پیدایشان
کند. روحانی کاروان توضیح داد که چون اینها از اجتماع ایرانیان در مکانهایزیارتی خوششان نمیآید، ما همینجا توضیحات
را به شما میدهیم و از همین دور زیارتنامهمیخوانیم، بعد خودتان بروید توی مسجد سیاحت کنید. توضیحاتی داد راجع بهموقعیت مکانی حجرهی حضرت رسول(ص) و فاطمه(س)
و بقیع. بعد هم گفت رو به قبله کنیدزیارت حضرت رسول بخوانیم و بچرخیم به راست برای زیارت ائمهی بقیع و... به
همینصورتِ سربازخانهای.
البته کار دیگری هم نمیتوانست بکند و درواقع داشت وظیفهیخودش را خوب انجام میداد. اما من دل توی دلم نبود. انرژیای توی پاهایم جمع
شدهبود که توان ایستادن
را ازم میگرفت. کتاب دعایی که قبلش بهمان داده بودند همراهمبود؛ «ادعیه و آداب زیارت حرمین شریفین». کتاب
دعایی است که از طرف سازمان حج بینکاروانها توزیع میشود و شامل دعاهایی است که در این سفر به
دردمان میخورد .زیارت عاشورا و ناله
و نفرین هم توش نیست. یحتمل برای جلوگیری از خشم و رنجشبرادران سعودی. کتاب دعا را باز کردم سر صفحهای که حاج آقا داشت میخواند. گرفتمجلوی سولماز که بدجوری درگیر جمعوجور کردن
چادرش بود. پاهایم اما صبر نداشتند. سولماز
جملاتی که حاجآقا میخواند را پیدا نمیکرد. هی ازم میپرسید: کجاست؟کجاست؟ اما من نه دیگر دستهای لرزانم تاب
نگهداری کتاب را داشت و نه زانوهایمتحمل ایستادن... دیدم که دیگر نمیتوانم. کتاب دعا را دادم دستش و از جمع
گریختم.
نیمههای شب رسیدیم مدینه. خیابان به خیابان پیش میرویم.
در تاریک و روشن نیمهشب زل زدهام به در و دیوارهای این شهر خیلی آشنا و توی دلم
حرفی تکرار میشود؛ کِی بودهام اینجا؟ کِی بودهام اینجا؟... آرامشم و شوقم مثل
دختر جوانی است که پس از سالها به شهر پدریاش بازمیگردد. حسرتی افتاده به دلم
که کاش میشد همین الان، وسط خیابانهای این شهر از اتوبوس پیاده شوم و یکسره بدوم
تا مسجدالنبی. گلدستهها که پدیدار میشود، دیگر درها و دیوارها و نخلها میرود
پشت پردهی اشکهایم. دلم میخواهد کسی صلواتی خبر کند، اما به گمانم بیشتر همسفرانم
گیج خواب اند.
هتل ما از مجموعه هتلهای الزّهدی در مرکز غربی مدینه است.
توی خیابان السلام و سمت جنوب غربی مسجدالنبی. پیاده که میشویم، مدیر ثابت هتل
به استقبال و خوشآمدگویی میآید. حالا نیمساعتی کار دارد تا اتاقهایمان را
تحویل بگیریم. ملت، خوابآلود خوابآلود ساک و چمدانشان را میجویند و بعضی هم بچه
به بغل دنبال گرفتن کارت شارژ و کلید اتاق اند. و چقدر هم بچه داریم توی کاروان.
در این میان تک و توک آدمهایی را میبینم که حین انجام همین کارها هی دستمال میبرند
طرف چشمها و اشکهای ناخودآگاهشان را پاک میکنند. یک آقایی هم نشسته روی مبلی و
با خودش آرام آرام گریه میکند. فکر میکنم حالا اینجا فقط مامان را کم دارم. حاجخانم
شصت و خوردهای سالهی خیلی مومنی که توی فرودگاه با هم آشنا شدیم دارد با مهربانی
نگاهم میکند. با شوهرش است و میگفت بار پنجم یا ششمی است که به حج میآید. آرام
میآید جلو، دست میکشد روی سرم و میگوید: گلدستههاشو دیدی مادرجون؟ نمیفهمم
که چهطور میروم به آغوشش و چشمهای خیسم را لای چادر مشکیاش پنهان میکنم.
حاج آقا معبودی راست میگفت. صندلیهای آخر اتوبوس خالی
ماند. از همان اول یکراست آمدم این ته نشستم و در کورسوی چراغ سقف دارم چیز مینویسم.
بین جده تا مدینه شهرآبادی یا منظرهی جالبی وجود ندارد؛ الا دستههای پراکندهی
شتر، پمپ بنزین یا ایستگاههای بینراهی برای پذیرایی زائران. فکر نکنم خوابم
ببرد. یکی دیگر از عادتهای مزخرفم این است که بههیچوجه در حال
حرکت خوابم نمیبرد. حالا پنج-شش ساعتی تا مدینه راه است و اینجا بدون موبایل، بدون
ساعت و بدون لپتاپ باید جوری خودم را سرگرم کنم تا برسیم.
حاجخانم لطفی و سولماز بدجوری چسبیدهاند به هم. انگاری
خودشان باورشان شده که راستیراستی خاله و خواهرزادهاند. حاجخانم شصت-هفتاد ساله
با چادر مشکی که اغلب یکچشمی روی صورتش میگیرد و سولماز با روسری فرق سر و شلوار
طرح کودکانه بنِتون ـ که روی مچ پایش با کش جمع شده است – ترکیب بامزهای تشکیل
دادهاند. توی فرودگاه وقتی من و سولماز بیخودی هرّوکر میکردیم، حاج خانم بدجوری
نگاهم میکرد. همان اول برگشته به سولماز گفته بیا با هم باشیم که خدای ناکرده یک
پیرپاتال را پیشمان نندازند! توی چشمهای سولماز موجی از اضطراب است. میگوید حاج
خانم بار چهارمش است که مکه میآید و میتواند راهنمای خوبی برای ما باشد. شاید به
خاطر همین است که چسبیده بهش؛ از ترس تنها بودن در سفر. موقع سوار شدن به اتوبوس سولماز
گفت بروم پیش آنها بنشینم. خودم آمدم این ته. میخواهم فعلاً خلوتم را حفظ کنم. اما
بعید نیست من را در اتاق اینها بیندازند. شاید هم اتاق تکی بهم دادند. هرچه پیش
آمد خوش آمد! از وقتی باد گرم و شرجی جده خورده به صورتم، احساس اطمینان و آرامشی
دارم که نگو. شاید هم کمی هیجان سفر.
هیچ از مدیر کاروان خوشم نیامد. معاون کاروان که همه را در فرودگاه
جده جمع کرد، تازه این آقا سلانه سلانه سروکلهاش پیدا شد. فقط هنر کرده بود تا آن
موقع ساک خودش را تحویل گرفته بود و آمده بود. توی مهرآباد هم آخر از همه رسید و
هر بار که بهش زنگ زدم، گفت شما بروید من توی راه ام. جانش بالا آمد با کمک دو-
سه نفر گذرنامهها را پخش کرد بینمان. اما این روحانی کاروان عجب آدم خوشمزهای
است. کاروان ما سه تا اتوبوس شد و مدیر کاروان و معاونش هر کدام مسئول یک اتوبوس.
روحانی هم شد مسئول این اتوبوسی که ما هستیم. بستهی خوراکیها را که بینمان پخش
میکرد، میگفت: اتوبوس ما، خانهی ما. یعنی که آشغالهایتان را نریزید توی
اتوبوس. به من که رسید گفت: شام، لالا. یعنی غذایت را که خوردی، دفتر و دستکت را
جمع کن، بگیر بخواب!
مابین معطلیهای کوتاه فرودگاه جده شروع میکنم به شناسایی
آدمهای کاروان. اول از همه میروم احوالپرسی خانم و آقای مُشرف. آقای مُشرف
استاد دانشگاه است. با ریش پرفسوری و عینک و خیلی ریزهمیزه. خانم مُشرف فرهنگی
بازنشسته با همان مانتوی سرمهای و شال سفیدی که توی جلسات کاروان میپوشید. منتها
اینجا شالش را جلوتر کشیده تا موهایش پیدا نباشد. زن و شوهر محجوب و خواستنیای
هستند. توی پلان اولیه تقسیم اتاقها قرار بود من و خواهر خانم مُشرف هماتاقی
باشیم. خودمان همدیگر را انتخاب کرده بودیم. منتها خانم مُشرف میگوید که هماتاقی
من دو روز قبل از پرواز از سفر منصرف شده و میخواهد برای ملاقات تنها دخترش به
آلمان برود. توی دلم حیف میخورم از نیامدنش. خیلی خانم جاافتاده و روشنفکری بود.
وقتی منتظر تحویل ساکها هستیم خانم مُشرف میپرسد: ببخشید
آن آقا با شما نسبتی دارند؟ نگاه میکنم؛ حاج آقا معبودی را میگوید. ایستاده آن
طرف و مستقیم من را نگاه میکند.
- نخیر. توی هواپیما با هم آشنا شدیم.
دیگر به حاج آقا نگاه نمیکنم. توی دلم میگویم: رفتنی باید
برود... رفتنی باید برود...
اینجور که فهمیدم خانمهای تنهای کاروان سه تا هستند؛ من، سولماز
کرمی و حاج خانمی سالخورده به نام لطفی. سولماز سه-چهارسالی از من کوچکتر است.
فارغالتحصیل مهندسی دانشگاه تهران و شاغل در یک کارخانه. میگوید که هنگام کنترل
گذرنامه بهش گیر دادهاند که پس مَحرَمت کو؟ این هم اشاره کرده به حاج خانم لطفی
که: خالَتی، خالَتی. یعنی این خالهام است؛ تنها نیستم باباجان! اما سعودیها با
اصرار ازش میخواستند که شوهر نداشتهاش را نشان بدهد. و آخرسر با پادرمیانی
معاون کاروان راهش میدهند. من تازه دوزاریام میافتد که چرا آن مأمور جوان موقع
مهر کردن گذرنامهام مَحرَم مَحرَم میکرد. خدا را شکر که نفهمیدم چه میگوید. از
طرفی هم گمان میکنم به سولماز بیشتر به خاطر حجاب ناقصش سخت گرفتهاند. روسریاش
تا فرق سر عقب رفته و رنگ قشنگ موهای بلوطیاش خیلی تو چشم میآید.
سعودیها یک قانونی دارند که زن تنهای جوان به کشورشان راه
نمیدهند. حتماً باید یکی از محارم زن همراهش باشد و توی گذرنامهاش هم اسم آن آقای
مَحرَم ذکر شده باشد. البته هیچ جای نگرانی نیست. چون ایرانیها برای هر مشکل حلنشدنی
الا ماشاءا... راه حل خلاقانه دارند. مدیران کاروانها اسم مردهای تنهای کاروان را بهعنوان مَحرَم زنها معرفی میکنند. حتا گاهی نام یک مدیر حج بهعنوان
مَحرَم بیست تا خانم تنها ذکر میشود. سعودیها هم بیچون و چرا میپذیرند. چون
قاعده بر این است که مسلمان نباید دروغ بگوید!
حالا بعد از فهمیدن اینها گذرنامهام را باز میکنم و میبینم که جلوی کلمهی
مَحرَم، نام معاون کاروان قید شده. برای سولماز هم نام یک سید طباطبایی که نمیشناسیماش.
شنیده بودم که اینجا سعودیها به ایرانیها زیاد گیر میدهند.
اما آنچه دیدم غیر از آن بود. برخلاف فرودگاه مهرآباد، فرودگاه جده خیلی منظم است.
زود کارمان راه افتاد. من هم توی ساکم و هم توی کیف دستی، دارو و قرص داشتم. کسی بهم
چیزی نگفت. انتظامات و مأمورین فرودگاه اکثراً جوان بودند و بهطور محسوسی سعی میکردند
با ایرانیها خوشبرخورد باشند. حتا توی آخرین گیت بازرسی، جوان عربی با نیش باز و
به فارسی شکستهبسته و غلیظی به تکتک مسافران میگفت: خوش آمدید. بعدِ هر خوش
آمدید هم خودش نخودی میخندید. جوری که یکی از خانمهای کاروان ما برگشت بهش گفت:
اگر میدانستیم اینقدر ذوقزده میشوی زودتر میآمدیم!
فقط اینکه در باجهی کنترل گذرنامه، مأمور جوان گذرنامهام
را که دید، خیره خیره نگاهم کرد و چیزی گفت که نفهمیدم. عربی حرفزدن اینها با همهی
عربیهایی که شنیده بودم، فرق داشت. قاطی حرفهایش انگار شنیدم که گفت: «مَحرَم».
داشت چیزی میپرسید ازم. و من همچنان لبخند بر لب، سر و شانه تکان دادم که یعنی
نمیفهمم چه میگویی. اما دلم از این دستدست کردنش شور زد. گذرنامهام را برداشت
برد به باجهی بغلی نشان داد. او هم نگاهی انداخت و چیزی گفت. عاقبت آمد سر جای
خودش نشست و با تأمل گذرنامه را مهر کرد و داد دستم. نفس راحتی کشیدم و رفتم.
اولین نماز بدون مهر را با وضوی تهران خواندم. تازه اینجا
بود که متوجه شدم با خودم مهر نیاوردهام. به تبعیت از روحانی کاروان یک دستمال
کاغذی پهن کردم جلوم و روی آن سجده رفتم. با هر نشستن و برخاستن کلّ هیکلم خاکی
میشد. فرودگاه جده اصلاً قابل مقایسه با مهرآباد نیست؛ خیلی بزرگتر و مجهزتر.
معماری قشنگی هم دارد. فضاهایی با مبل راحتی برای انتظار و استراحت مسافران طراحی
شده و در کنار آنها مکانهایی هم برای نماز. منتها زمین این نمازخانهها خیلی
خاکی است. متعجب ام. در
مملکتی که اینقدر به نماز اهمیت میدهند چرا باید اینطور باشد. البته بعد در طول
سفر فهمیدم که این مردم کلاً انگار با خاک مشکلی ندارند. خودشان هم اینطوری اند.
وقت نماز هرجا که باشند، قامت میبندند و روی زمین سجده میکنند. پهن کردن سجاده
یا زیرانداز را ضروری نمیدانند.
خیلی از اهالی کاروان ما نماز نخواندند. یعنی من که ندیدم
بخوانند؛ اللهُ اعلم! آمدند یک نگاه ترسخوردهای به این زمینهای لخت انداختند و منصرف
شدند. اول آدم فکر میکند که بیشتر اینهایی که حج میآیند باید آدمهای
متشرّعی باشند. اما این خبرها هم نیست. این سالها سفر عمره خیلی بین ایرانیها
«مرسوم» شده. سهلالوصول هم هست. من چه میدانم؟ بههرحال خدا از دل بندههایش
آگاه است. هر کدام به نیتی. زیارت، سیاحت، تجارت، حتا خوشی و خوشگذرانی! همهاش
هم در این سفر مقدور.
بیش از نصف مسیر
طی شده. من و حاجآقا هنوز مشغول گپ ایم. آدم بهروز و مطلعی است. گهگاه که
ساکت میشوم موضوع جدیدی پیش میکشد برای ادامهی گفتوگو. کمکمک جمع ما با
پادرمیانی حاجآقا سهنفره میشود.خوشتیپخان را هم به حرف
کشیده. اول روزنامهی عربنیوزِانگلیسیِدستِ خوشتیپخان را بهانه میکند و میپرسد: از
یمن نوشته اما از بحرین نه؟ عجب!
وقتی حاجآقا با مرد جوان حرف میزند، کمی حسودیام میشود.
فالگوش حرفهایشان میایستم. خوشتیپخان تاجری است در دوبی و از کارو بارش میگوید. حاجی هم میگوید که صاحب کارخانهی فلان و تولید کنندهی
قطعات خودروست. گفتوگوی دونفرهی ایشان درباب تجارت و اوضاع اقتصادی هنوز ادامه
دارد که نهار میآورند. مهماندار با لهجهی خندهداری میپرسد: گُشت
یا جُجه؟ هرسه باهم میگوییم: چیکن! چیکن!
چیکن جعبهای است محتوی برنج، نان رول، یک بسته بیسکوییت،
آبسیب، کره، لیوان آبمعدنی، سه تا شیرینی لبنانی، سیبزمینی پخته و بالاخره بهقاعدهی
سهتا بند انگشت فیلهی مرغ. یک قاشق از برنج میخورم. بوی گندش دلم را بههم میزند.
زیرچشمی حاجآقا را میپایم که کره را توی برنج آب کرده و خوشمزهخوشمزه غذا میخورد.
شیرینیها را امتحان میکنم. برخلاف ظاهرش عطر و مزهی خوبی دارد. شیرینی و آبمیوه
را تمام میکنم و در ظرف را میبندم تا بوی برنج حالم را بد نکند. شاید تأثیر بهمخوردن
نظم هورمونهای بدن است که اینقدر آدم را به بو حساس میکند. فعلاً که این دو نفر
کل محتویات جعبهشان را بالا رفتند و دارند با دستمال لب و لوچهشان را پاک میکنند.
خدا را شکر خودم خوراکی همراه دارم. کیسهی پستهام را درمیآورم و اول به حاجآقا
بفرما میزنم. حاجی یک مشت برمیدارد و خوشتیپخان با اکره یک دانه.
حاجآقا میگوید: یادت باشد دفعهی بعد که خواستی بیایی مکه
با خودت پسته شور بیاوری. پسته شور آدم را بیشتر تشنه میکند. مجبوری بیشتر آب
بخوری.
- البته اگر دفعهی بعدی درکار باشد.
- چرا که نه. شهریور دوباره ثبتنام میکنند. اسم بنویس
بیا. این دفعه دور کعبه دعا کن از خدا بخواه که باز هم بیایی. درضمن اگر روی کوه
صفا بنشینی و یاسین بخوانی، برایت ثروت میآورد.
حاجی یک طوری میگوید کعبه تو میگویی که همینجا توی جیبش
است. من که هنوز باور نمیکنم این سفر را. انگاری دارم خواب میبینم که روی ابرها پرواز
میکنم. یک سال است که دائم خواب میبینم توی طیاره نشستهام و میروم مکه. یا
خواب میبینم توی هتلی هستم در مکه یا دارم دور خانهی خدا طواف میکنم. بعید نیست
اینبار هم خواب باشد.
- حاجآقا! جایی خواندم که بعد از هبوط، آدم میافتد روی
کوه صفا و حوا روی مروه. برای همین صفا از اسم آدم صفیا... گرفته شده و مروه هم
از مَرئة یا اِمرأة به معنی زن که همان حوا باشد. برای همین همیشه فکر میکنم که
آدم و حوا شاید بین این دو کوه هم را پیدا کرده باشند؛ یعنی در مَسعا۱.
حاجی میگوید که چنین روایتی را نشنیده است. اما گفته شده
که آدم و حوا در عرفات همدیگر را پیدا میکنند. بعد هم از مکه و مدینه و مردمش میگوید.
- خانم! من آنقدر چیزها دیدهام از این شهرها. باورت نمیشود.
یک روز توی مدینه اذان بیمحل میگفتند؛ پرسیدم برای چیست؟ گفتند خیلی وقت است
بارانی نباریده و بیم خشکسالی میرود. یعنی دعا میکردند و اذان بیوقت میزدند
که باران بیاید. همان روز بارانی شدید مدینه را گرفت. اینها با همین اعتقاد و
وهابیگری دعایشان اینطوری مستجاب میشود. خدا بخواهد چیزی به آدم بدهد، شیعه و وهابی
و مسیحی برایش فرق نمیکند. اما بگویم که اصلاً بهشان نمیتوانم اعتماد کنم. شما
هم نکنید...
خوشتیپخان چیزی از حاجی میپرسد؛ میخواهد بداند این هتلی
که میروند چهطور است. حاجی زائرکارت خوشتیپخان را نگاه میکند و بهش اطمینان
میدهد که هتلشان خوب است. بعد انگار چیزی یادش بیاید از من میخواهد که زائرکارتم
را نشان بدهم تا اسم هتلم را ببیند. زائرکارت توی گردنم آویزان است. گفتهاند از
اول تا آخر سفر باید همراهمان باشد. روی اسم و فامیلم را با دست میپوشانم و کارت
را نشان حاجی میدهم. شاید برای آدم متشرّعی مثل او پرسیدن نام یک زن غریبه مشکل است.
با این حال معتقد ام حاجی نباید کلک بزند؛ وقتی اسمم را میخواهد بداند خُب رک و
روراست به خودم بگوید. با تأمل کارت را نگاه میکند و میگوید که هتلم درجهی سه
است. بعد با لبخندی میرود توی فکر.
- خانم همانوقت که ما شجره میرویم برای احرام، شما هم میآیید. انشاءا...
ببینمت و بهم بگویی چه حالی داری... راستی اسمتون؟
- نگار.ر. شما؟
- یوسف معبودی. اگر کاری داشتید من در بدرالمحمدیه هستم. کجا
کار میکنید شما؟
- توی یک ادارهی دولتی.
حاجی دیگر نمیتواند خندهاش را پنهان کند. سرش را تکیه میدهد
به عقب صندلی، چشمانش را میبندد و بلند میخندد. به خودم میگویم چقدر تو لوس و
بچهای! طرف آدم بزرگ و حسابی است. پیچاندن همچین آدمی خوب نیست. مثل بچهی آدم
بگو چهکارهای و خلاص. اما حاجی دیگر چیزی نمیپرسد. باز عربی صحبت میکنند و
حاجی ترجمه میکند. داریم میرسیم. ارتفاع کم میشود. به ابرها که کمپشت میشوند
نگاه میکنم. از روی دریای سرخ رد میشویم. یعنی داریم میرسیم. یعنی باز از آسمان
به زمین فرود میآییم. نفهمیدم چهطور این دوساعت و چهل و پنج دقیقه گذشت. حرفمرا پس میگیرم؛ تنهایی سفر کردن اصلاً غمگین نیست. ساحل جده شنهای سفیدی دارد.
حاجی سرش را جلو میآورد و آرام میگوید: اون سه تا فواره توی دریا را میبینی؟
خودشان توی آب ساختهاند. فوارهها را نگاه میکنم. قشنگ است. دریای سرخ آرام است.
به دریا که نگاه میکنم، یاد آرزویم میافتم؛ مردن در آب. و مدفون شدن در دریا.
حالا فعلاً کنار حاجی نشستهام. و آرام ام. نباید از پیشم جُم بخورد. نباید از
پیشش جُم بخورم. داریم میرسیم. با او خداحافظی کنم؟ در این دو ساعت و چهل و پنج
دقیقه اصلاً فکرش را هم نکرده بودم. هواپیما نشست. بلندگوی هواپیما همینجوری دارد
عربی بلغور میکند. بعد ساعت را به وقت محلی اعلام میکند. حاجی و خوشتیپخان
ساعتهایشان را با زمان جدید تنظیم میکنند؛ ششونیم بعدازظهر. من ساعت ندارم.
موبایلم هم خاموش است تا وقتی که برسیم به هتل و سیمکارت عربی بخرم. رسیدیم جده.
حاجی اولین نفر بلند میشود که برود. لابد برای اینکه زودتر از همه برسد به درب
هواپیما تا کاروانش را جمع و جور کند. خداحافظی نمیکند.
- سرکار خانم! سفر خوبی برایتان آرزو میکنم.
همین! منتظر جواب نمیماند. تیز و فرز بلند میشود و میرود.
رفت... حاجی رفت. دلم میخواست دنبالش راه بیفتم بروم. اصلاً فکر نکرده بودم به
عمر این همنشینی. فکر نکرده بودم که این یکی هم مثل همیشه باشد. همیشه نصفهنیمه.
همیشه ناتمام. مثل همیشه که ناگهان جایی قطع میشود.
۱. مسعا یا مسعی: محلّ سعی؛ مسیر بین دو کوه صفا و مروه.